آنجا که …
ـ ببخشید ، آنجا که عقل حاکم است دارید ؟
- چی ؟
ـ آنجا که عقل حاکم است … چیز عجیبیه ؟
ـ کتاب علمی تخیلیه ؟
***
ـ ببخشید آنجا که عقل ها کم است دارید ؟
ـ بله … تو اون قفسه است …
ـ ببخشید ، آنجا که عقل حاکم است دارید ؟
- چی ؟
ـ آنجا که عقل حاکم است … چیز عجیبیه ؟
ـ کتاب علمی تخیلیه ؟
***
ـ ببخشید آنجا که عقل ها کم است دارید ؟
ـ بله … تو اون قفسه است …
امسال علاوه بر گروه های تئاتری راه یافته به جشنواره تئاتر فجر از شهرستان های رودان ، میناب ، قشم و بندرعباس و همچنین راه یابی یک پوستر از دوست گرافیستم خلیل مویدی به بخش پوسترهای تئاتر فجر امروز خبر راهیابی دو اثر نقاشی از احسان میرحسینی
به چهارمین جشنواره هنرهای تجسمی فجر را مطلع شدم که این موفقیت را به این دوست هنرمند تبریک می گویم . این دو اثری که مشاهده می کنید دو اثر راه یافته است .
اینجا سرزمین من است
بعد از رودخانه ی
چشم
کنار رشته کوه حسرت
قلب سوخته ای ست که روزی مزرعه من بود
آنجا چند تکه ابر سیاه خواهی دید
و مردی که هنوز در سایه اش
برای بغضی که در گلو دارد
شعر می خواند
بعد از یک هفته رای گیری برای انتخاب بهترین داستان از دید بازدیدکنندگان وبلاگ نتایج زیر بدست آمد . ار آنجا که برای انتخاب اثر برگزیده تنها یک انتخاب وجود داشت . از افرادی که چندیدن اثر را با هم انتخاب کرده بودند تنها انتخاب اولشان پذیرفته شد .
بیست و هفت نفر در این رای گیری شرکت کردند که از بین تمامی آثار ، داستان زیر با هفت رای به عنوان داستان برگزیده انتخاب شد .
۴۲۵ - الو! کلانتری ام. نگران نشین. تصادف کردم. همه شون مُردن. ماشین سالمه. (مصطفی توفیقی) ۷ رای
باقی آرا به ترتیب زیر است :
۴۲۴ – بد خط-
با دست چپم برایت می نویسم: جنگ بالا گرفته. (مصطفی توفیقی) ۴ رای
۶۲۹ – پسرک دلش می خواست می توانست چون کفش های پاره اش به مشکلات بخندد! (ادریس سعیدی) ۳ رای
۵۹۰ – جلوی آینه ایستاد، سُرمه زد، جوانی مادرش بود (اعظم حمزه ای) ۳ رای
۳۷۵ – پادشاه مرد. بعد ملکه دق کرد.من داستان یاد گرفتم. (مهدی زینالی) ۲ رای
۲۶ - دل سنگی
خطوط چهره اش ، گریان . نگاهش ، غمگین . بال و پرش سنگین . (مریم ضرابی) ۱ رای
۶۳۰ - می گذارم برود تا با رفتنش خیال کند تنبیه ام کرده است! (ادریس سعیدی) ۱ رای
۶۴۵ - بالاخره می گم
(صدای زنگ تلفن)
-کجایی؟
-…
-فرودگاه؟
-…
-برای همیشه؟
-…
-خداحافظ… (ابوالفضل فتحی) ۱ رای
۸۶ - گم شدنم را وقتی فهمیدم که مسافری آدرس شهرش را پرسید. (میثم مهرنیا) ۱ رای
۶۰۲ - دستش را دید، انگشتش نبود، برگشت، از لای کتاب بَرَشداشت . (اعظم حمزه ای) ۱ رای
۲۲۵ - :۱۴۰ کیلومتر
.
.
.
۱۶۰ کیلومتر
.
.
.
شتر
.
.
.
عروسی یک سال عقب افتاد. (راحیل احمدی پور) ۱ رای
۱۴۷ - – فشار بده!
و به جای جنین مرده، پرستار گریه می کرد. (محمد تمیمی) ۱ رای
۱۹۱ - مادر پشت خاکریزم، برمیگردم. این را پیرمرد برای زنش مینوشت. (صبا سلمان زاده) ۱ رای
پ . ن : در روزهای آینده جوایز برگزیدگان و داستان برگزیده ی مخاطبین وبلاگ به آدرس ایشان ارسال خواهد شد .