و این روز ها …
یکی از سخت ترین قسمت های زندگی جائیه که می خوای از رویاهایی که توش هستی خودت رو جدا کنی و بسپاری به دنیای واقعی …
یکی از سخت ترین قسمت های زندگی جائیه که می خوای از رویاهایی که توش هستی خودت رو جدا کنی و بسپاری به دنیای واقعی …
از آنجایی که رفتار مردم کاملا غیر دیپلماتیک است و باعث آبروریزی جمهوری اسلامی عزیزمان است، ماموران زحمتکش نیروی انتظامی برای مقابله با هر رفتار نابهنجار غیردیپلماتیک در هر سوی چهارراه ولیعصر ایستاده اند … این عکس مربوط به روز دوشنبه جلوی مترو است .

و این عکس نیز آنطرف چهارراه جلوی بانک ملت است .
البته دیگر حوصله و وقتش نبود که کمی بالاتر ، از همکاران میدان ولیعصر هم عکس بگیرم . قبلا تنهای یک ماشین میایستاد ، حالا با اوج مسائل دیپبماتیک برای جلوگیری از سوتفاهمهایی که ممکن است به خاطر تفاوت فرهنگی بوجود بیاید زحمتکشان نیروی انتظامی کارشان چندبرابر شده ، سخت تر و حساس تر.
قدیمها که جمعیت جهان آنقدر زیاد نشده بود که آدمها اسمهای همدیگر را از یاد ببرند ، همه چیز جمع و جور و خلاصه شده بود که ناخواسته توجهها هم بیشتر میشد به اطراف، مرد جوانی که توی مغازهاش نشسته بود مگر به جز اعضای خانواده و چند دوست و آشنا در در و همسایگی چه کسی توی ذهنش بود که بخواهد فراموششان کند ؟
پس همیشه به همشان فکر می کرد ، همهی آنها برایش مهم بودهاند، او مجبور نبود چیزی را انتخاب کند برای فکر کردن و دوست داشتن ، پس همه را بی واسطه و بیاختیار دوست داشت ، عمیقا دوست داشت ، یعنی اقیانوسی از احساسات نبود با عمق یک سانتی متر. همین .
تاکها به دور تو می پیچند،
و تیکها
برای من خواهند ماند
آدمی که ناخواسته
هر چند لحظه یک بار
به دنیای پیرامونش لبخند می زند،
زمان اینگونه برایش می گذرد
بی تو
پ.ن : این به احتمال زیاد چیزی است که یادم رقته بود.
پ . ن : این پست دیشب توی یک مسیر طولانی به ذهنم رسید که بعد یادم رفت قرار بوده چی باشه . این جای خالی به احترام اوست. احتمالا دوست داشتم اون پست رو که الان هنوز تو ذهنمه .